تبليغاتX
رها
رها



از تو جدا نخواهم شد

 

 

 

چرا یکدیگر را دوست نداشته باشیم ؟ چرا از کنار گندمکها و گلها بی هیچ نگاهی و سلامی عبور کنیم ؟ با این همه باران پیاپی و ابرهای سرشار چرا تشنه بمانیم ؟

چرا برای گنجشکهایی که از سفر آمده اند بوسه ای نفرستیم ؟

چرا بر لبه ی آسمان ننشینیم و عبور فرشتگان را از کنار بهشت نبینیم ؟

چرا یکدیگر را دوست نداشته باشیم ؟ پروانه ها و پنجره ها به ما می گویند که باید همواره شعر دوست داشتن را بسراییم من تو را دوست دارم و می دانم هر روز که لیموزاران  و بلوط ها از خواب بیدار می شوند ، سلام مرا که به عطر آفتاب آغشته است ، به تو می رسانند.

من تو را دوست دارم و صبح و شب تصویر تو را روی برگهایی که در بهار زندگی می کنند می بینم . من خوب می دانم که آسمان و زمین دوست داشتن و عشق ورزیدن را از تو آموخته اند.

از تو عاشق تر کسی را سراغ ندارم . افسوس که گاهی سنگم و گاهی شبنم گاه آنقدر از تو دورم که هیچ قاصدکی نمیتواند پیامت را به من برساند و گاه آنقدر به تو نزدیکم که واژه هایی را که در قلبت زندگی میکنند میبینم . ای که به یاد تو خوابهایم پر از تمشک و رنگین کمان است ، حتی اگر به اندازه ی یک سر سوزن دوستم داشته باشی هرگز از تو جدا نخواهم شد.

 

یکشنبه 1387/12/18 توسط مرضیه |

سطرهای سپید همیشه منتظرند که چیزی از عشق بنویسیم و جاده ها چشم به راهند که به سوی آنها برویم و شاخه ای گل سرخ برای افقهای دور ببریم.

غروب که می شود حرفهای ما گل میکند.از همه چیز و همه کس حرف می زنیم جز خودمان و گیسوانی که به کهکشان گره خورده است.تو می گویی زیر ابرهای کبود و بزرگ باران را بهتر می توان درک کرد و من می گویم دلم برای یک استکان چای و کلاغی که روی دیوار شکسته ی همسایه می نشست ، تنگ شده است.

آیا تو هم دلتنگ می شوی؟تا به حال چند بار دلت برای درختهایی که ظهر تابستان روی بند آویزان می کردی تنگ شده است؟

برای گریه های دوران کودکی یا کفشهایی که پارسال می پوشیدی چطور؟ من چهار کوچه آنطرف تر کسی را می شناسم که دلش برای هیچ کس تنگ نمی شود و هرگز از درختهای پیر یاد نمی کند.

من هر روز دهکده ای می سازم ، با خانه های روزنامه ای هر خبر تازه ای که می شونم یکی از خانه ها کهنه می شود.شبها ماه کنار آینه ام می ایستد و من مثل دیروز کهنه می شوم.

سطرها ی سپید را که میبینیم ، حرفهایمان را گم می کنیم و زبانمان سنگ می شود.

پدرم می گوید اگر هوا از عشق لبریز باشد تخته سنگها هم ترانه می خوانند. تازه ترین ترانه ات را برایم بخوان تا من سطرهای سپید را با صدای تو پر کنم.

غروب که می شود. هیچکس دلش برای روزی که به پلک برهم زدنی تمام شد نمی سوزد.

من کنار آینه می ایستم تا به من بگوید امروز چقدر به تو نزدیک شده ام .

سه شنبه 1387/11/22 توسط مرضیه |

آرزوهایم گم شدن

آرزوهایم از سوراخ جیبم ریختند و گم شدند . به یاد گم شدن آرزوهایم که حال دیگر عادتی شده برای دلتنگی هایم ، درست مثل حرفهایم ، خنده هایم و اشکهایم ،دوباره دلواپسی هایم را برای تولد تنهایی دلم به او هدیه می کنم.

دوباره پر از بغضم دوباره آینه نگاهم در بی کسی ها ترک خورده . نمی دانم چند وقت دیگر می مامنم و می نویسم ، نمیدانم چند پرنده دیگر را نقاشی میکنم ... اما می دانم فقط نیاز به دستانی معجزه گر و پر امید دارم.

 

بال و پر ریخته مرغم به قفس

تا گشایم پر و بال

پر پروازم نیست

تا بگویم که در این تنگ قفس

چه به مرغان چمن می گذرد

رخصت آوازم نیست

حمید مصدق

پنجشنبه 1387/11/03 توسط مرضیه |



سهم من از چشمان تو پلکی بسته است گله ای نیست ببند و برو....

Designed By ParsTheme