|
سطرهای سپید همیشه منتظرند که چیزی از عشق بنویسیم و جاده ها چشم به راهند که به سوی آنها برویم و شاخه ای گل سرخ برای افقهای دور ببریم.
غروب که می شود حرفهای ما گل میکند.از همه چیز و همه کس حرف می زنیم جز خودمان و گیسوانی که به کهکشان گره خورده است.تو می گویی زیر ابرهای کبود و بزرگ باران را بهتر می توان درک کرد و من می گویم دلم برای یک استکان چای و کلاغی که روی دیوار شکسته ی همسایه می نشست ، تنگ شده است.
آیا تو هم دلتنگ می شوی؟تا به حال چند بار دلت برای درختهایی که ظهر تابستان روی بند آویزان می کردی تنگ شده است؟
برای گریه های دوران کودکی یا کفشهایی که پارسال می پوشیدی چطور؟ من چهار کوچه آنطرف تر کسی را می شناسم که دلش برای هیچ کس تنگ نمی شود و هرگز از درختهای پیر یاد نمی کند.
من هر روز دهکده ای می سازم ، با خانه های روزنامه ای هر خبر تازه ای که می شونم یکی از خانه ها کهنه می شود.شبها ماه کنار آینه ام می ایستد و من مثل دیروز کهنه می شوم.
سطرها ی سپید را که میبینیم ، حرفهایمان را گم می کنیم و زبانمان سنگ می شود.
پدرم می گوید اگر هوا از عشق لبریز باشد تخته سنگها هم ترانه می خوانند. تازه ترین ترانه ات را برایم بخوان تا من سطرهای سپید را با صدای تو پر کنم.
غروب که می شود. هیچکس دلش برای روزی که به پلک برهم زدنی تمام شد نمی سوزد.
من کنار آینه می ایستم تا به من بگوید امروز چقدر به تو نزدیک شده ام .

|